صفحه ها
دسته
دانلود
وبلاگ دوستان
پیوندها
وبلاگ دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 384846
تعداد نوشته ها : 571
تعداد نظرات : 506
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان


غافلان خرده مگیرید به حالی که مراست
داغ پرور ز وداعی است، وصالی که مراست

نخل بند چمن آتش و آبم چون شمع
خنده بی گریه مجویید، ز حالی که مراست

سخن عشق ز رنگ نفس سوخته پرس
ورنه یک نکته نخوانی ز مقالی که مراست

نه همین اشک چکید از مژه بر دامن خاک
جان شد آزرده آوار ملالی که مراست

مرغ پربسته به تقلید که پرباز کند
چشم اعجاز مدارید، زبانی که مراست

دل دو روزی هوس عالم بی دردی کرد
گریه خندید بر این فکر محالی که مراست

پای یک نکته برون آمدن از خویشم نیست
تنگ تر از دل گور است مجالی که مراست

سرخط دفتر حیرت چه سخن بود که مرد
کودک عقل درآغوش خیالی که مراست

پر ز سر منزل مقصود غریب افتادم
بی جواب است غریبانه سؤالی که مراست

پیر ما تا ز صفا ساغر دردم پیمود
دردی آمیز بود، طبع زلالی که مراست

تا که خورشید از این تازه چمن هجرت کرد
قامت سرو دو تا شد چو هلالی که مراست

رفتی و شرح پریشانی دل کامل شد
وای من باد ز رنج به کمالی که مراست

 

حمید سبزواری


X